یکشنبه ۳۱ اردیبهشت , ۱۳۹۱
بودن توهمی است واقعی
رقص حباب روی تیغ
خنده ای که به انتها نمی رسد
فواد توحیدی
بودن توهمی است واقعی
رقص حباب روی تیغ
خنده ای که به انتها نمی رسد
فواد توحیدی
قدیس پاک صومعه بدکاره می شود
این نفس مطمئنه که اماره می شود
گفتی که عشق چاره هر درد بی دواست
بیچارگی برای کسی ، چاره می شود؟
میروئی از تورم بدخیم دردها
وقتی طناب غربت من پاره می شود
آنروز می رسد که ببینم تمام شهر
در آرزوی دیدنت آواره می شود
فواد توحیدی
شعر من جیغ دلفینی است که به ساحل می زند
پرواز پرستوئی که برای همیشه کوچ می کند از این شهر آهنی
آخرین نگاه آهوئی که ترجیح میداد شیرها پاره اش کنند نه کفتارها
آری شعر من
شعر رفتن است
فواد توحیدی
چه با وقارمی رود
ماشین نعش کش
چقدر عزادار
چقدر نوشدارو ! …
جمع کنید!
جناب روح دارد بندری می رقصد !
در رهائی از خودش
در رهائی از شما ماتم زده ها
مساله را پیچیده نکنید
کسی وجود داشت به سختی
حالا ندارد به راحتی
چه روز گند مهمی!
چقدر نوشدارو
و چقدر با وقار می رود
ماشین نعش کش !
فواد توحیدی
چه سخت است تنها نفس در قفس
ندارم که من هیچ جز این هوس
تو باشی و من باشم و جای امن
تو من را ببوسی و من هم سپس…
فواد توحیدی
خیلی خوشحالم
هنوز رودخانه ها جریان دارند
بعضی ها عاشق می شوند
ختده را می توان دید
درختان شکوفه می دهند
امید وجود دارد
و شما آنقدر مهربانید
که نوشته های ضعیفم را می خوانید
فواد توحیدی
امروز به کوری چشمش
به خودم زنگ زدم !
گفت خوبم
فقط دلتنگم!
دلتنگ
فواد توحیدی