Archive for شهریور, ۱۳۸۸

هواي او

شنبه, شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸

وقتي نگاه من به تنش راه مي رود
ذرات جان من همه با آه مي رود

تنها نمي رود دل من در هواي او
خورشيد هم به خاطر اين ماه مي رود

چون باد مي وزد، همه جا در خيال من
چون باد هر كجا كه رود، كاه مي رود

در حسرت وصال زليخائيش ببين
يوسف خودش به سينه ي اين چاه مي رود

وارد مشو به بازي شطرنج عشق او
صدها پياده بر سر اين شاه مي رود

غمگين كنار موج مشيت نشسته ام
زيرا خدا به ساحل غم راه مي رود

فواد توحيدي

كاغذ كاهي

شنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۸۸

باز امشب منم و تيره مدادي در دست،
كه به روي تن اين كاغذ كاهي،
پلكي مي زند از پنجره ي احساسم.

آري اين كاغذ كاهي، گاهي،
كلماتي به خودش مي گيرد،
كه به ما مربوط است…

چند سالي ست كه از رفتن تو مي گذرد…
و منم خيره به در، تا خبري…
و گذرگاه خبر مسدود است.

و چه خالي ست كمين خانه ي تاريك دلم…
در كفش هيچ نماندست ببين،
جز همان خاطره هايي كه به جا مانده ز تو…

بهتر از هر كس ديگر،
دل من مي داند،
كه نمي آيي باز…

ولي اين كاغذ كاهي گاهي،
كلماتي به خودش مي گيرد،
كه به ما مربوط است…

فواد توحيدي

تفنگ هاي آهني

یکشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۸

چه نا اميد و خسته ام از اين فضاي لعنتي
كسي نفس نمي كشد در اين هواي لعنتي

نشسته اند در كمين، گلوي اعتراض را
تفنگ هاي آهني فشنگ هاي لعنتي

همیشه موقع غروب دلم چه تنگ می شود
براي جرعه اي شراب و يك صفاي لعنتي

فكوس كرده اي مرا درون لنز بي كسي
بگير عكس تازه اي از اين نماي لعنتي

نشسته ام درون خود درون غربتي غريب
چرا رها نمي شوم از اين كماي لعنتي

دوباره كوچه پر شد از صداي عاشقانه اي
چه داغ ها كه تازه شد از اين صداي لعنتي

جواب اين سوال ها گمان كنم به دست توست
تو اي نشسته در دلم تو اي خداي لعنتي

فواد توحيدي