سوال بی جواب

دی ۱۲م, ۱۳۸۸

ز دریای عشقت حبابی نیامد
کویر آمد اما، سرابی نیامد

سوالی برای دلم کرده بودم
سوالی شد اما جوابی نیامد

بریدم دل از پیر میخانه دیگر
که از خانقاهش خرابی نیامد

برای دو چشمت دلم کودتا کرد
پس از کودتا انقلابی نیامد

چه شبها که در التهاب نگاهت
بر این چشم نمناک خوابی نیامد

زدم غصه ات را به دیوار سینه
که این قصه در هر کتابی نیامد

کلاغی به پاییز قلبم نشسته
از آن دورترها عقابی نیامد

فواد توحيدي

۴ نظر برای “سوال بی جواب”

  1. محمد صالح رزم حسینی گفته:

    دوستت دارم..
    کارتونی جدید….
    سر بزنی ممنون میشم….
    http://abukoorosh.blogfa.com/

  2. booda گفته:

    hey.hey

  3. نعیم گفته:

    سلام.
    شعر قشنگی بود.
    موفق باشید.

  4. رويا گفته:

    خيلي زيباست ودوستداشتني… ممنون.

نظرات خود را بنویسید