سوال بی جواب
دی ۱۲م, ۱۳۸۸ز دریای عشقت حبابی نیامد
کویر آمد اما، سرابی نیامد
سوالی برای دلم کرده بودم
سوالی شد اما جوابی نیامد
بریدم دل از پیر میخانه دیگر
که از خانقاهش خرابی نیامد
برای دو چشمت دلم کودتا کرد
پس از کودتا انقلابی نیامد
چه شبها که در التهاب نگاهت
بر این چشم نمناک خوابی نیامد
زدم غصه ات را به دیوار سینه
که این قصه در هر کتابی نیامد
کلاغی به پاییز قلبم نشسته
از آن دورترها عقابی نیامد
فواد توحيدي
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ ساعت ۶:۴۲ ق.ظ
دوستت دارم..
کارتونی جدید….
سر بزنی ممنون میشم….
http://abukoorosh.blogfa.com/
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ ساعت ۹:۴۷ ق.ظ
hey.hey
دی ۱۳م, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰۶ ب.ظ
سلام.
شعر قشنگی بود.
موفق باشید.
خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ ساعت ۶:۵۳ ب.ظ
خيلي زيباست ودوستداشتني… ممنون.